#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_178

همه نفس زنان ایستادیم ... به خون احتیاج داشتیم ... دیشب

تازه یه بیمارستانو خالی کرده بودیم ... اشاره کردم به جولیا و گفتم :

من _ هی جولی ... یه کیسه خون پرت کن

جولیا رفت سمت ساک دستی و ازش یه کیسه خون برداشت و پرت کرد

سمتم ... گرفتمش و شروع کردم به خوردن و گوش دادن به حرفای هیرا

هیرا _ میشا ...

هول شدم و نگاهش کردم ...

من _ هن؟

هیرا _ می‌دونم انقدر باهوشی که فهمیدی از قصد بچه ها کاری کردن

تا باهمشون بجنگی

لبخند زدم ... خب والا نفهمیده بودم ولی به روی خودم نیاوردم

من _ صد در صد ... صددرصد ... شک نکن

ریکی خندید و سرشو تکون داد

بشگونش گرفتم تا خفه شه

هیرا _ برای امروز کافیه ... ممنون بچه ها

وای با من حرف زد ... رفتم سمتش و جلوش وایسادم و عقب عقب راه

رفتم

من _ خوب بودم؟

بدون اینکه نگاهم کنه گفت :

هیرا _ بد نبودی ... بیشتر از اینا ازت انتظار دارم

اه کثافت ... زد تو ذوقم

هیرا _ الانم برو کنار حوصله ندارم

وایسادم ... تکه تکه شدن غرورم و به عینه صداشو می‌شنیدم

romangram.com | @romangram_com