#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_176

شونمو بالا انداختم و امیر رو مجبور کردم بیاد تمرین کنه

آریزونا از کنار هیرا بلند شد و اومد سمت امیر ... یه چیزایی بهش گفت

و امیر سرشو تکون داد

امیر _ ممنون میشم این کیسه بکس رو برام نگهداری آریزونا

آریزونا با لبخند کیسه بکس رو نگه داشت ... لبامو جمع کردم و شونمو

انداختم بالا ...

آدام رفت سمت هیرا و به جوردن بقیه کار و سپرد

جوردن _ خوب درنده های عزیز به شی های رو به روتون ضربه بزنید

سرمو برگردوندم سمت صفحه ای که کلفتیش اندازه یه درخت بود

صفحه ای از نقره ... به گرگینه ها نگاه کردم ... باید با درخت مبارزه می‌کردن

خب خوبه اینجوری بهمون آسیب نمی‌رسه ... دستامو مشت کردم و چند تا

ضربه به صفحه زدم ... واو صفحه غُر شد خخ

خندیدم ... همه با تعجب بهم نگاه کردن ... نیشمو بستم ... خب می‌دونم اسکل

این جمعم ولی نه تا این حد ...

رونالد هم به آدام و هیرا پیوست ... کاش از کارشون سر در میاوردم

از صبح داریم تمرین می کنیم و الان غروبه ...

الان وقت مبارزست ... هیرا و آدام و رونالد هم برگشتن پیشمون

رونالد _ خب الان وقت مبارزست بین گرگ ها و میش ها ... اما نه دو نفری

همتون با هم ... هر روز این تمرین از سر گرفته میشه ... سرعت نور، شن

و شکم، شنا، ضربه و و مبارزه و خیلی تمرینای دیگه ... ما داریم برای یه جنگ

بزرگ خودمونو آماده می کنیم ... حالا شروع کنید

صدای ضبط رو قطع کردن ... به هیرا نگاه کردم ... نگاهش به من بود ولی تا دید

نگاهش می‌کنم نگاهش و گرفت ( چه نگاه تو نگاهی شد )

romangram.com | @romangram_com