#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_175
امیر _ بیشعور ... من با چهار تا وِرد میزنم دشمنامو نابود می کنم ... نیاز به
تمرین نیست
من _ آدام
آدام _ تمرین میشـا
من _ مرض اه
همینطور که شنا میرفتم برگای تو جنگل شروع کرد به تکون خوردن
یهو باد و طوفان راه افتاد ... آسمون خاکستری شد ... با صدای رونالد
مجبور شدم به امیر نگاه کنم :
رونالد _ امیـــر؟؟
امیر چشاشو بسته بود و دستش به حالت افقی رو به آسمون بود
من _ این کار امیره؟
ریکی _ فکر کنم!
من _ امـــیر؟
لبخند زد و چشماشو باز کرد ... هوا و آسمون به حالت اول برگشتن
امیر _ حالا دیدی می تونم؟
فقط میتونم بگم واقعا زبونم بند اومده بود ...
زک _ اوپــــس
من _ ولی من نمیتونم بذارم تو بدون تمرین مقابله کنی با دشمن
وگرنه منم نیروی محافظت کننده دارم ... امیر من نمیتونم این ریسکو قبول کنم
امیر _ خیلی خب میشا ... چرا شلوغش میکنی؟
من _ این شلوغ کردن هم اره
آدام _ ما وقت برای دعوای شما نداریم ... بچه ها فقط باید تمرین کنید
romangram.com | @romangram_com