#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_174
آدام _ میشا با توام ... شن و شکم برو
نشستم رو زمین و بعد دراز کشیدم ... شروع کردم به شن و شکم رفتن
ماشالله به خودم
امیر _ شیــــره
خندم گرفت و ولو شدم رو زمین
من _ ببند دو دقیقه
آدام _ سریع تر بچه ها ... هی میسن داری در میری پسر
میسن _ من؟
من _ نه عمت
میسن _ الان گفتی بخندم؟
من _ نه گفتم ضایع شی
امیر و ریکی خندیدن ... به ریکی نگاه کردم ... اه چه قدر از هم دور شدیما
چه فکرایی می زنه تو سرم تو رو خدا ... خدا رو شکر نمیتونن وارد ذهنم بشن
وگرنه حیثیتم میرفت
دوباره شروع کردم به شن و شکم رفتن ... تمرین بعدی شنا بود
یه جا کرمم گرفت و پهن شدم رو رومان ...
رومان _ میشــا ... سنگینی
من _ خوبه که ... برو پســـر خوب
جوردن پرید و منو از روی رومان کشید کنار ... دست و پا میزدم
خل شده بودم دوباره ... به آدام که چپ چپ نگاهم می کرد نگاه کردم و گفتم :
من _ هـان؟ چرا به امیر تمرین نمیدی؟
romangram.com | @romangram_com