#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_173
و یه قطره اشک از چشمم ریخت پایین ...
چند لحظه نگاهم کرد ... عمیق و پر از حرف ... تا به خودم بیام نگاشو گرفت و از اتاق رفت بیرون ...
این روز ها چقدر سخت میگذشت!
***
آدام _ یک ، دو ، سه
و شروع کردیم به دوییدن ... یوهـــو
دوییدن با گرگینه ها چه مزه ای داشت ... صدای موزیک کل جنگلو برداشته بود ... سرعتمو بیشتر کردم ... همیشه تو دو عالی بودم الانم
میتونم ... نگاه به جوردن و ریکی کردم که دو قدم ازم عقب بودن ...
ابرومو انداختم بالا و سرعت نورمو بیشتر کردم
و خــــط پایان!
جیغ زدم :
من _ یــــــوهــــو
امیر خندید و دست زد برام
من _ امیر؟ یک دو سه
من و امیر _ هیپ هیپ هــــورا
بعد زدیم زیر خنده ... دیوونه بازیامون و هعی یادش بخیر!
آدام _ عالیه ... تمرین بعدی بچه ها
یه پروانه زدم و نگاهم افتاد به هیرا ... نشسته بود رو تخته سنگی و
با آریزونا روی نقشه کار میکرد ... اعصابم بهم ریخت الان چهار روزه
دقیقا باهام حرف نمیزنه. متوجه سنگینی نگاهم شد و سرشو بلند کرد
و نگاهم کرد ... از رو نرفتم و زل زدم بهش ... با اخم نگاهشو ازم گرفت.
هـــوف خیــره
romangram.com | @romangram_com