#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_172
هیرا _ میشــا؟ میشــا؟ کجـــایی ؟
کلافه گفتم :
من _ تو حمامم ... وایسا بینیم اه
بلند شدم ... زیر لب غرغر میکردم ... نذاشتن خودمونو بشوریم
... شیر دوشو باز کردم و سریع یه شامپو به موهام و یه شامپو به بدنم زدم
حوله رو تنم کردم و کلاهشو گذاشتم رو سرم و مشغول خشک کردن شدم
تا از اتاق زدم بیرون هیرا رو دیدم با نگاه برزخی همیشگیش زل زده بود به من
ولی این نگاهش ترسناک تر بود
من _ چیزی شده؟
تا به خودم اومدم دستاش رو گلوم بود ... پاهام از زمین دور شده بود
از لای دندوناش غرید :
هیرا _ آدام اینجا چی کار میکرد؟
من _ چـ ... چیـــ ... میگی؟
هیرا _ اون اینــجا چه غلطی میکرد؟ وقتی تو حموم بودی؟
داشت تهمت میزد بهم ... دستاشو به زور جدا کردم و ازش جدا شدم
سرفه کردم و گفتم :
من _ از اتاق من گمـــــشو بیرون
خندید ... بلند تر خندید ... عصبی و حرص درار
هیرا _ منو بگو فکر می کردم تو با همه فرق داری
بغض کردم ... این داشت یه طرفه قاضی میرفت ... دلم شکست
ازش توقع همچین فکری رو نداشتم
با بغض و صدایی که از بغض خشه دار شده بود فریاد زدم :
من _ گمــــشو بیرون ... آشغــــال
romangram.com | @romangram_com