#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_171
دست و پا زدم ... کسی نبود به دادم بـــرسه؟
کشیده شدم بالا ...
من _ هیــــن ... (سرفه کردم ) وای هیــــن هیـــن
نفسای بلند و عمیق میکشیدم ... به سرفه افتادم ... یاد موقعیتم افتادم
سرمو بلند کردم و به آدام خیره شدم ... کنار وان نشسته بود و به من
نگاه میکرد
موقعیتمو درک کردم ... جیــــغ کوتاهی کشیدم و فرو رفتم تو آب ...
کف ها باعث شد بدنم پوشیده بشه
من _ تو ... ت ... تو داشتی منو خفه می کردی ؟
با تعجب گفت :
آدام _ من؟ چرا باید همچین کاری کنم ؟ من اومدم تو اتاقت فهمیدم
حمومی ... صدای مبهمی شنیدم و اومدم تو حمام و دیدم داری دست و پا
میزنی ... حالت خوبه میشا ؟
همینطور که نفس می کشیدم گفتم :
-من ... من مطمئنم که یکی داشت منو خفه می کرد
آدام بلند شد و اومد سمتم ... دستشو گذاشت رو صورتم و گفت :
آدام _ میشا نگرانتم
سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم ...
سرمو بلند کردم و به آدام نگاه کردم ... محو من شده بود ...
سرش نزدیک صورتم شد و منم ناخودآگاه صورتمو بردم نزدیک تر
چیزی نمونده بود تا این فاصله پر بشه که با صدای هیرا از هم جدا شدیم
آدام کلافه بلند شد و از حموم رفت بیرون ...
romangram.com | @romangram_com