#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_170

همه با لباس مهمونی بودن ... امیر هم خابالو زل زده بود به ما ...

به ساعت که تیک تاکش رو اعصابم بود نگاه کردم ... فقط یک ساعت خوابیده

بودیم ... دستمو تو موهام به گردش در میاوردم ... خودمو تکون می دادم

تشنم بود ... دقت کردین؟ هرچی رو که ازتون دور می کنن بیشتر تشنش می‌شین؟!

هیرا نشست رو مبل و گفت :

هیرا _ فایده نداره ... باید خودمونو آماده کنیم و زودتر این مشکلو

حل کنیم

دلم نمی‌خواست هیچ حرفی بشنوم ... مغزم گنجایش نداشت ... من

کجا بودم و به کجا رسیدم

بلند شدم و بی توجه به بچه ها کفشامو دستم گرفتم و رفتم به طبقه بالا

نگاه همشون خیره بود به من !

در اتاقمو باز کردم و وارد اتاق شدم ... در و بستم و ولو شدم رو زمین

یه فکر خَرانه زد به سرم ... دستمو بردم سمت گردنم و قفل گردنبندم

و باز کردم ... آفتاب طلوع کرده بود ... گردنبندمو باز کردم و آوردم پایین

... پایین آوردم همانا و سوختن پوست من همانا ... خیلـــــــی عذاب

دهنده بود ... پوستم ازش دود بلند می شد ... پشیمون شدم و گردنبند رو

بستم دور گردنم ... ! سوزش کم شد ... نفسای تند و عمیق می‌کشیدم

تاولایی که بر اثر سوختی رو پوستم ایجاد شده بود در حال خوب شدن بود

حرصم گرفته بود ... از چی و کی؟ خدا عالمه .

لباسامو درآوردم و رفتم تو حموم ... تو وان دراز کشیدم ... چشامو بستم

و نفس عمیق کشیدم ... احساس خفگی کردم ... بله ... چشامو باز کردم

و حبابایی که از دهنم خارج می‌شد رو دیدم ... دست و پا زدم ... داشتم

خفه می‌شدم ... یکی با تمام زورش داشت من و فشار می‌داد تو آب

romangram.com | @romangram_com