#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_169
سوزش عجیبی تو گلوم حس میکردم ... انگار پوستم داشت کشیده میشد
دستمو بردم سمت گلوم ... خیس شد ... لای چشمامو باز کردم و بهش نگاه
کردم ... خـــــون؟!
جــــیغ زدم و از خواب پریدم ... همه بلند شدن و نگاهم کردن
من _ متاسفم ... چیزی نیست ...
کفشای پاشنه بلندمو از پام درآوردم و سعی کردم بازم بخوابم ... برای اولین
بار تواین دوره خوناشامیم خسته بودم و خواب میخواستم!
سرمو گذاشتم رو شکم ریکی و چشامو بستم ... بوی خون میومد ...
آره من بوی خونو میشناختم ... چشام باز شد ... بویاییم قوی شد
بو کشــیدم ... از طرف کی بود ... با صدای سیدنی همه چشاشونو باز کردن
سیدنی _ بوی خون میاد ... خون تازه
کفافمو از دست دادم و حمله بردم به سمت بو ... توی زیر زمین ...
وای خدای مــن ... یکی ... یکی اینجا بوده
ذخیره خونمون هدر رفته بود ... در زیر زمین کوبیده شد ...
الیزا _ وای خدای من ...
جیم _ ذخیرمون!
دیوید تکیه داد به دیوار و گفت :
دیوید _ اینا مهم نیست ... مهم اینه که مخفی گاهمون لو رفته
چشم از خونا گرفتم و نگاه به بچه ها که قیافشون توهم شده بود دوختم
خسته بودیم و به خون نیاز داشتیم ... از زیر زمین زدم بیرون و نشستم
رو مبل ... گرگینه ها آروم بودن ... شاید میدونستن الان وقتش نیست
سر به سر خوناشاما بذارن ... دستمو بردم لای موهای لختم ...
romangram.com | @romangram_com