#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_168

امیر _ به موقع سر رسیدم

دستمو گذاشتم رو سرم و گفتم :

من _ باید هر چه زودتر برگردیم

هیرا _ درسته ... فردا باید خونه باشیم ... احتمالش هست دنبالمون کنن

نیاز به هواپیما نداریم

من _ منظورت چیه؟

آدام _ ما توانایی اینو داریم که با سرعت نور به رگدکوو بریم

امیر _ وایسید وایسید ... شما می‌تونید ... من که نمی‌تونم

آدام با لبخند سرشو تکون داد و گفت :

آدام _ مایکل زحمتتو می‌کشه

تا به خودش بیاد مایکل انداختش رو شونش و همه با سرعت نور حرکت کردیم

من با اون کفشای پاشنه بلند ... ...

هیچ استراحتی نکردیم. احساس خستگی هم نمی‌کردیم ... ...

نزدیکای صبح بود که رسیدیم ...

همه پهن شدیم ... جیغ زدم و گفتم :

من _ بهترین تجربم بود

امیر _ لعنت بهتون ... گردنم داره می‌شکنه

هیرا _ آریزونا کسی که دنبالمون نکرد؟

آریزونا _ نه حواسم بود

خسته همون جا ولو شدیم و توهم خوابیدیم ...

***





romangram.com | @romangram_com