#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_167
من _ همینطور تو عزیزم
لبخند زد و بغلم کرد ...
جنی حواسش پرت شد و مشغول بگو بخند با دخترای اطرافش شد
زل زدم به سپهر و گفتم :
من _ جنی چیه؟
مکث کرد ... بگو لعنتی
سپهر _ منظورت چیه؟
آدام _ لعنتی ... شاهپسند خورده
بادرد چشامو بستم و گفتم :
من _ منظورم ملیتشه؟ آمریکاییه؟
لبخند زد و سرشو تکون داد ...
زود ازشون خداحافظی کردم و مجلسو ترک کردیم
من _ لعنتی ... دختره از قبل میدونسته
هیرا _ اون نمیدونست تو خوناشامی ... احتمال میداد سربازای آهمانت باشن
اونجا ... خواسته از سپهر محافظت کنه
من _ یعنی سپهرم میدونه
آدام _ صد در صد میدونه
من _ خون ... ... اون خون روی سقفو دیدی ؟
سرشونو تکون دادن
زک _ اونا داشتن خوناشاما رو شناسایی میکردن
romangram.com | @romangram_com