#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_166

سپهر _ میشه بیای بالا؟

هول شدم ... سرمو تکون دادم و بلند شدم ... همه دست زدن ...

رفتم پشت میکروفون وایسادم و گفتم :

من _ خب منم خوشحالم که اینجام و خانوادمو بعد از چند وقت می‌بینم

سپهر و جنی (عروس) براتون آرزوی خوشبختی می‌کنم و اینکـ...

صدای چک چک قطره آب به گوشم خورد ... بوی خون می‌اومد ... وای خدا

صدای بچه ها که داشتن آرومم می‌کردن هم به گوشم خورد

داشتم جون می دادم ... به سختی ادامه دادم :

من _ من و سپهر دوست و هم بازی کودکی بودیم ... خیلی خاطرات

باهم داریم و (نفسمو سخت فرستادم بیرون ... ... ) سپهر از دیدنت

خیلی خوشحال شدم ... ...

عرق از پیشونیم سر خورد و ریخت پایین ... نگاهم به سقف افتاد ... خون

ازش می‌چکید ... نفسام تو میکروفون پخش می‌شد ... قیافم داشت حالت

می‌گرفت ... که امیر به دادم رسید و گفت :

امیر _ متاسفم ... ایشون حالشون زیاد خوب نیست

سپهر نگران نگاهم کرد ... دست به کت امیر رفتم کنار پدرم ... باید

هر چه زودتر اونجا رو ترک می‌کردم ...

من _ دارم می رم بابا

خواست حرف بزنه که گفتم :

من _ خداحافظ

و بعد به سمت سپهر رفتم ... نفسمو دوباره فرستادم بیرون

من _ امیدوارم خوشبخت شی ...

برگشتم سمت جنی و گفتم :

romangram.com | @romangram_com