#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_165


امیر _یعنی سپهر هم می‌دونه؟

هیرا _ دیگه اونو نمی‌دونیم ... این کار از دست میشا بر میاد

من _ چـی؟ یعنی ذهنشو کنترل کنم؟

همه سرشونو به عنوان موافقت تکون دادن

امیر _ این به نفع خوده سپهره

نفسمو فرستادم بیرون

سه ساعتی از مجلس عروسی می گذشت ... حتی نرفتم برقصم ... مثل

اشرافیا یه گوشه نشسته بودم و به همه نگاه می‌کردم ... حوصله نداشتم

عروس زیبا می‌رقصید و سپهر عاشقانه نظاره گرش بود ... ... کاش سپهر

آسیب نبینه ...

من باید زودتر از همه می‌رفتم ... ولی یه میکرفون گذاشتن تا همه

برن حرف بزنن ...

همه حرف زدن ... عروس هم رفت حرف زد و همه کف زدن

سپهر اومد بالا و گفت :

سپهر _ امشب علاوه بر اینکه بهترین شب زندگیه منه، یه سوپرایز

فوق العاده هم روش اضافه شد ... دیدن دوست کودکی ام و دختر دایی

زیبام که بعد از سیزده سال دیدمش ... می‌خوام بهش بگم از دیدنش خیلی

خوشحالم ... واقعا ممنون از حضورت

لبخند زدم و براش کف زدم





ادامه داد :


romangram.com | @romangram_com