#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_164

صداش گوشمو خراش داد ... عصبی و نگران بود

متوجه حرفای عمو بقیه نمی‌شدم

آریزونا _ سریعتر

من _ ببخشید ...

ازشون دور شدم و سریع رفتم سمت بچه ها ...

من _ بچه هــــ ...

امیر _ اونجا چی دیدی؟

من _ اومدم همینو بگم

جوردن _ چی دیدی؟

من _ آهمانت ... آهمانتو دیدم ...

میسن _ حدسم درست بود ... من اون دختر رو دیده بودم ... اون اسیر

شده آهمانت بود که آزاد شده.

با نگرانی گفتم :

من _ برای سپهر که خطری نداره؟

صدای خش خش عذابم می‌داد ... به سارا و زک که سعی می‌کردن

صدا ایجاد کنن تا کسی نشنوه صدامونو نگاه کردم ... ولی یکمی بالاتر

از نگاهم به نگاه دخترک عروس خیره شد ... به ما نگاه می‌کرد ...

هیرا _ نه ... اونم زخم خورده آهمانته

من _ یعنی اونم خوناشامه؟

نیکول _ نه

مایکل حرفشو ادامه داد :

مایکل _ اون یه گرگینست ...

زک _ یه گرگینه زخم خورده

romangram.com | @romangram_com