#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_163


سپهر با تعجب و لحنــــی ناباور گفت :

سپهر _ میـــــــشا.

لبخندم پررنگ تر شد و بی توجه به عمو که نظاره گر ما بود تو بغل گرم دوستم فرو رفتم ... خیلی خوشحال و هیجان زده شده بود

من _ چه قدر بزرگ شدی ... تبریک می‌گم

برگشتم سمت دخترک ... همسر سپهر و با لبخند و انگلیسی گفتم :

من _ سلام من میشا هستم ... دختر دایی سپهر

لبخند مهربونی زد و به هم دست داد ... دست دادن همانا و نیروی قوی که

به من وارد شد همان ... با تعجب به هم دیگه زل زده بودیم ... ناخودآگاه

وارد ذهنش شدم ... آب دهنمو قورت دادم و با لبخند دستمو از دستش

کشیدم بیرون ... دوتامون یه چیزی فهمیده بودیم ...

من _ امیدوارم خوشبخت بشید ...

سپهر _ وای خدا، من باورم نمیشه ... خیلی زیبا شدی ... خیـلی

فقط لبخند زدم ... صدای محکم و مغرور عمو به گوشم رسید

عمو _ بالاخره از خاندان ماست ... خاندان فرهمندی بزرگ

پوزخند خیلی رو لبهام قشنگ نقش بازی می‌کرد

من _ عمو؟ خیلی خوشحالم از دیدنتون

لبخند مغرورانه ای زد و جام مشروبی که دستش بود رو حرکت داد

و گفت :

عمو _ شبیه مادرت شدی ...

ابرومو انداختم بالا و گفتم :

من _ باعث افتخارمه

هیرا _ میشا سریعتر بیا اینجا


romangram.com | @romangram_com