#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_162
هیرا _ حالت خوبه؟
من _ نه اصلا
نگاش کردم زل زده بود به من ... لبخند زد ... لبخند زدم ... با صدای امیر نگاه
ازش گرفتم
امیر _ نزدیک بود بابات بزنه لهم کنه
من _ حقم داره
خندید و خندیدم ... صدای خنده از سمت پدرم بلند شد ... سیما بود که با یه زن جوون و خوش پوش معاشرت میکرد. کم کم داشتن میاومدن سمت ما ... بلند شدم و ایستادم ... به خاطر بابام بود فقط وگرنه من که دل خوشی از اینا نداشتم ... یتیمی هامو یادم نرفته ... این وسط بغضم گرفته بود ... زن که خیلی
شباهت به من داشت اومد سمتم و با چشای باز زل زده به من گفت :
زن _ میشا؟!
لبخند چرتی زدم و گفتم :
من _ عمه حاله
خواست بیاد بغلم که دستمو دراز کردم ... به وضوح قیافش رفت توهم ... ولی باز خودشو جمع کرد
و داد زد و چند نفر رو صدا کرد
دو تا دختر شیک پوش و سه پسرجوون اومدن سمتمون ... بچه ها بهمون نزدیک تر شدن برای مراقبت
عمه با شوق و ذوق شروع کرد از من گفتن و اونام با لبخند نگام میکردن ... وسط حرفای عمه که داشت به دختر و پسرش ریما و راشان از من میگفت اعلام ورود عروس و داماد رو کردن ... منم از خدا خواسته رفتم سمت امیر وایسادم ... ... اما دختر عمه ها و پسر عمه هام سیریش تر از این حرفا بودن ...
وای خــدای من سپهـر چه قدر خوشگل شده و عوض شده ... دوست و هم بازی بچگی های من که عمو با تمام غرور و خشونتش اونو از من جدا کرد ... هنوزم عموی بی رحممو ندیدم عروس بی ریخت بود ... جدی میگم ... شوق و ذوق کردم از دیدن دوست بچگی هام ... بزرگ و مرد شده بود
منو ندید ... لبخند به لب داشت خوشحال شدم از خوشبختیش ... شاید اون بتونه با همسرش با خوشبختی زندگی کنن و بچه دارم بشن و پیرهم بشن ... ...
آدام _ میشا تو میتونی
لبخند زدم و سرمو تکون دادم ... بابا و سیما و تینا به سمت عروس و داماد رفتن و تا تبریک بگن حتی منو آدمم حساب نکردن ... ... ولی من که از رو نمیرفتم ... با قدمهای محکم راه افتادم ... عمومو دیدم ... هنوزم غرورش ستودنی بود هه ... هنوزم بی داد میکرد بی رحمی از چهرش ولی الان دیگه من میشام ... انسان نیستم ... ... خوناشام هستم! من یک خوناشام هستم
سپهر با لبخند با بابا حرف میزد ... سرش بلند شد و رو من نشست ... مشکوک بهم نگاه کرد
داشت زور میزد من و یادم بیاره ... با لبخند جوری که عموم بسوزه گفتم :
من _ وای سپهر ... دوست بچگی خودم
romangram.com | @romangram_com