#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_161
من _ بچه ها امیدم به شما هاست
همشون لبخند زدن ... با غرور راه افتادم ... بوی پدرم رو حتی از دور حس میکردم ... همه نگاهشون
به من بود ... زیباتر شده بودم ... یکی از خوبی های خوناشام بودنه
نگام بالاخره به بابام افتاد ... اما با دیدن سیما و تینا حالم بد شد ... چشامو رو هم فشردم و به خودم
دلداری دادم ... حرکت کردم سمت بابام ... نگاش چرخید رو من ... با تعجب پرواز کرد سمتم و
گفت :
بابا _ میشا ... میشای بابا
لبخند تلخی زدم و به آغوش پدرم پناه بردم ... نگام به سیما افتاد ... آتیش از چشاش میبارید
صداشونو شنیدم
سیما _ دوباره که این دختره پیداش شد مگه زنگ نزده بودی بهش؟
تینا _ چرا مامان ... ولی مامان ... چرا انقدر خوشگل شده؟
سیما _ ببند دهنتو ... کجاش خوشگل شده
لبخند مرموزی زدم و گونه پدرمو بوسیدم ... بابا با دیدن امیر که سلام کرد اخمی کرد و به زور بهش دست داد ... بچه ها دور هم بودن و از دور مراقبم بودن ... بابا دستمو گرفت و کشید به سمت زن مسنی که لباسای اشرافی پوشیده بود و فکر کنم مادربزرگم بود
بابا _ مادر ... میشا
مادربزرگ مغرور من لبخند به لباش نشست و گفت :
مامان بزرگ _ میشا ... عزیزم ... از دیدنت خوشحالم
به یه لبخند اکتفا کردم و گفتم :
من _ من هم همینطور مادر بزرگ
انتظار همچین برخوردی رو از من نداشت.
رومو برگردوندم سمت سیما و تینا ابروهامو انداختم بالا ... پوزخندی بهشون زدم و دستمو سپردم به امیر ... پدرم رگ غیرتش باد کرده بود ... پشیمون بودم از این حرکات شرم آور ... من چقدر بی حیا شده بودم ... میخواستم به پدرم بفهمونم نباید فقط به من سخت بگیره ... تینا با وضع افتضاحی اومده بود ...
نشستم سر میز و نفسمو فرستادم بیرون ... حتی دلم نمیخواست با خانواده بابام آشنا بشم
صدای هیرا گوشمو نوازش داد :
romangram.com | @romangram_com