#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_160

و رژ قهوه ای کمرنگ ... ... واو ببین چی شدم ... لباس یشمی اکلیلی رو تنم کردم ... کیپ تنم بود و پوشیده

پوشیده ... موهامو با اتو مو صافش کردم و یه یه بافت آفریقای سمت راست و چپ سرم زدم

و به پشت سرم که رسید با کش موی یشمی پاپیونی که واسه الیزا بود بستمش ... کفشای یشمی

که ست لباس بود رو پام کردم برگشتم سمتشون ... همه با دهن باز زل زده بودن به من ...

من _ خوب چه طورم؟

سارا _ وای خدای من ... خیلی زیبا شدی

لبخند زدم و گفتم :

من _ ما اینیم دیگه

بچه ها هم خوشگل شده بودن و ساده ... حالا خوبه عروس آمریکاییه ... هوف خدا می‌دونه

چند ساله خانواده ی بابامو ندیدم ... نامردای آشغال ... امشب شاید شب انتقام باشه ...انقدر می‌درخشم

که به غلط کردن بیفتن

از اتاق زدیم بیرون ... پالتومو وسط راه تنم کرم و چشامون که پسرا افتاد فکم چسبید به زمین ... عروسی

پسر عموی منه اینا چه تیپی زدن ... مثل بادیگاردا شدن ... نگاهم کشیده شد رو آدام ... وای خدای من

چشمای طوسیش تو اون کت و شلوار طوسیش بد پاچه می‌گرفت ... نگام رو تک تکشون نشسته

بود ... مخصوصا هیرا و آدام ... هیرا که نمی گم ممکنه غش کنید!

***





نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم به خودم مسلط باشم ... بچه ها خیلی بهم دلداری می‌دادن ...

وارد تالار یا همون قصر شدیم ... اوه اوه وضع رو نگاه تو رو خدا ... خدمتکار پالتوهامونو گرفت ... بچه ها

پشت سرم هوامو داشتن ... امیر اومد نزدیکم ...

امیر _ بهتره من نزدیکت باشم

سرمو تکون دادم و زیر لب به بچه ها گفتم :

romangram.com | @romangram_com