#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_159


نیکول _ بیخیال ... چیزی نیست که

جولیا _ راست می‌گه ...

یه نگاه بهشون انداختم و گفتم :

من _ ببخشید شما اهل کدوم کشور هستید؟

با تعجب نگام کردن

من _ اگه شما برای اروپایید من برای ایرانم ... ایران ... دین دارم ... نمی‌تونم همچین چیزی بپوشم

الیزا _ اکی ... ... لباستو بیا با من عوض کن

به لباسش نگاه کردم پوشیده بود ... اینا هم مخشون تاب داره ها... برای من چی خریدن برای خودشون

چی خریدن ...

زود از دستش قاپیدم ... حالا بیاید منو ببینید ... دو ساعت الان داشتم زر زر می‌کردم

لخت شدم و لباس و تنم کردم ... عادتم بود اول لباس تن می‌کردم بعد به خودم می‌رسیدم

یه چرخ خوردم و گفتم :

من _ چه طوره ؟

ابروهاشون رفت بالا و برق تحسین تو نگاهشون موج می‌زد

جولیا اومد نزدیک و گفت :

جولیا _ خیلی خوب بذار خودم موهاتو درست می‌کنم

هه؟ این؟

من _ نه تو رو خدا ... خودم بلدم ... کاراتونو دیدم ... موها رو به هم گره می‌زنید و یه رژ هم به صورتتون

برید اون ور ببینید الان سه سوت با خودم چه می‌کنم

با تعجب رفتن کنار و اونام مشغول شدن ...

الان یه آرایشی بکنم کفشون زرد شه ... اول کرم زدم و پنکک ... خط چشممو برداشتم و دور تا دور

چشمم کشیدم ... ریمل و مداد یشمی اکیلیر و نازک بالای خط چشمم کشیدم ... رژگونه قهوه ای زم


romangram.com | @romangram_com