#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_158
من _ استرس دارم
خب الان که چی؟ چرا به این گفتی؟
اما بر خلاف انتظارم لبخند زد و دستمو فشرد ..
به آدام نگاه کردم ... نگاهش به ما بود ... با لبخند رفتم سمتش و خودمو انداختم تو آغوشش ... دستم
فشرده تر شد ... هنوز دستم تو دستش بود ...
با خوندن پرواز همه از هم جدا شدیم ... البته من با امیر ... نا محسوس سر تکون دادیم و بلیطامونو
تحویل دادیم ...
سوار شدیم ... من کنار آدام افتاده بودم ... نشستم کنارش ... هیرا پشت سرمون با میسن نشسته بود
دست آدام رو دستم نشست ... بهش نگاه کردم و لبخند زدم ... اونم لبخند زد ... حالا که دقت میکنم
میبینم اینم خوشگله ها ... چند وقته هیز بازی در نیاوردم ... صورتش بهم نزدیک تر شد ... گیج شدم
خیلی کم باهم فاصله داشتیم ... یهو به خودم اومدم و کشیدم عقب ... دستشو کرد لای موهاشو گفت :
آدام _ متاسفم نفهمیدم داشتم چی کار میکردم
نفسمو فرستادم بیرون و گفتم :
من _ چیزی نیست ... اشکال نداره
سعی کردم چشامو ببندم و بخوابم و به هیچ چیزی فکر نکنم ... اصلا حوصله نداشتم ... باید فکرم آزاد
میشد ...
نمیدونم چقدر گذشت که حس کردم هواپیما داره میشینه ... کاپیتان هم اعلام کرد که ما تو فرودگاه نیویورک
هستیم ... بلند شدیم ... کلاه سوییشرتمو کشیدم رو سرم ... خب ساعت چهار بعد از ظهره و من سه ساعت بیشتر
وقت ندارم ... سریع رفتیم تو یه خونه که ساکن نیویورک بود ... البته مخفی گاه ...
به لباس نگاه کردم ... ابروهام از تعجب رفت بالا
من _ نه اصلا امکان نداره من اینو عمرا بپوشم ... همه زندگیم باهاش می ریزه بیرون
romangram.com | @romangram_com