#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_157
من _ نمیتونم ... باور کن نمی تونم
بابا _ به روح مادرت برگرد
من _ بابا قســــم نخور
بابا _ می خوام ببینمت ... شایان میگفت رفتی آمریکا ... دارم میام آمریکا
من _ نه بابا ... تو نمی تونی منو پیدا کنی ... خواهش میکنم خواهش میکنم نیا
بابا _ میدونی چه قدر طعنه شنیدم؟ آره ؟
صداش گرفته شد ... معلوم بود دوباره داره قلبش اذیتش می کنه
من _ متاسفم
بابا _ نه نمیدونی ... حقم داری ... سپهر داره ازدواج می کنه ... نیویورک عروسیشه ... تا چهار روز دیگه
خواهش میکنم بیا ... برای یه بارم شده به حرفم گوش بده ... نذار بی آبرو شم ...
لبمو گاز گرفتم ... به امیر چشم دوختم ... لبخند زد ... همینطور به هیرا ... باز با نگاهش حکم تایید رو داد ... نفسمو فرستادم بیرون وگفتم :
من _ باشه بابایی
***
نفس عمیق کشیدم و به دخترا خیره شدم ... همشون اینجا بودن ...
من _ خب قراره چی کار کنید؟
سارا نگاهی به ساعت انداخت و گفت :
سارا _ ساعت یازده پرواز داریم
من _ داریم؟
همه سرشونو تکون دادن ... خوبه تنها نیستم
دخترا برام لباس گرفته بودند البته برای خودشونم گرفتن ... قراره بیان و مراقبم باشن و از حقه ذهن استفاده کنن ...
همگی از خونه زدیم بیرون ... به فرودگاه که رسیدیم رفتم سمت هیرا و آدام که در حال صحبت بودند هیرا و آدام متوجه من شدن ... ... دست هیرا رو گرفتم و گفتم :
romangram.com | @romangram_com