#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_156
آدام _ هیچی نبود ... بهتره برگردیم
راه افتاد و رفت تو خونه ... دست به کمر شدم و لبمو جوییدم ... صدای میو گربه به گوشم
خورد ... بهش نگاه کردم و شونه ام رو انداختم بالا و گفت :
من _ ببخشید ... به خون گربه ها علاقه ای ندارم ...
راه افتادم و رفتم تو خونه ... همه نشسته بودن و مشروب سرو می کردن ... به امیر نگاه کردم مشغول
صحبت با آریزونا بود ... خنده ای کردم و سرمو تکون دادم ...
دور هم نشستیم و منم شیر کاکائو خودم و آوردم که باعث شد نگاه دیگران روم تمسخر انگیز بشه
البته خدایی به جز هیرا و امیر و ریکی
من _ هان؟ خوشگل ندیدید؟
سیدنی پوزخند زد و روش و اون ور کرد ... آی بلند شم بزنم نصفش کنم!
جوردن _ ما هر روز و هر شب داریم نگهبانی میدیم ... خیلی حرفه ای هستن ... باید مراقب باشیم
جیم _ آهمانت داره بهمون هشدار می ده
وسط این هیر و بیر گوشی من پارازیت اومد ... لبخند پت و پهنی زدم و بی توجه جواب دادم :
من _ الو؟
با شنیدن صدای پشت خط لبخندم جمع شد و قلبم ضربان گرفت
بابا _ میشا؟ دخترم؟ بابایی؟
دستمو گذاشتم رو قلبم ... بچه ها نگران شدن ... لبام شروع کرد به لرزیدن
بابا _ بالاخره جواب دادی عروسک بابا؟
من _ بابا؟
صداش بلند تر شد :
بابا _ جان بابا؟
من _ بابا من واقعا معذرت می خوام
بابا _ اشکال نداره دخترم ... اشکال نداره ... فقط برگرد
romangram.com | @romangram_com