#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_155
لبخند زد و باهم بلند شدیم ... برگشتم سمت هیرا و گفتم :
من _ زود میام
فقط لبخند زد .
من _ آدام؟
خندید
آدام _ اوه خدای من الان نه ... دوباره سوالات شروع شد
خندیدم و گفتم :
من _ بدجنس من کی از تو سوال پرسیدم؟
آدام _ اوه البته
بعد خندید ... چپ چپ نگاهش کردم
آدام _ از پدرت خبر نداری؟
نفس عمیق کشیدم و گفتم :
من _ نه ... هنوز خبری نیست
آدام _ قراره یه روز ببرمت شکار ... نظرت چیه ؟
من _ هوم؟ منکه موافقم
ابروش و انداخت بالا و گفت :
آدام _ آره ؟
لبخند دندون نما زدم و گفتم :
من _ خب بستگی داره به اینکه رئیسم میذاره یا نه
لبخندش جمع شد ... احساس خوبی نداشتم ... حس می.کردم آدام دوباره داره روی هیرا حساس می شه
سعی کردم جمع و جورش کنم
من _ خب راستی دلیل اومدنتون چی بود؟
romangram.com | @romangram_com