#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_154
هیرا وارد شد و در یخچالو باز کرد و خون از توش درآورد ... نشست رو به روم و اونم مشغول شد
هیرا _ خب انگار این جا خیلی چیزا داریم
بهش نگاه کردم
من _ مغزم گنجایش حرفتو نداره
هیرا _ میدونی خدا خیلی دوستت داره ...
بغض کردم ... خدا ... وای که چقدر دلم براش تنگ شده بود ... به هق هق افتادم ...
من _ چه جوری دوستم داره که من این همه کثافت کاری میکنم؟ هـان؟
هیرا _ میشا ... تمومش کن ... میدونم زندگی سختی داشتی ولی بد نیست داستان زندگی منم بشنوی
بهش خیره شدم و اشکامو پاک کردم ...
لبخندی زد که دلم ضعف رفت ...
هیرا _ فضول ...
من _ هـــی
دوباره در زیر زمین باز شد و آدام اومد تو ... اخم کرده بود ... اومد سمتم و بازومو گرفت
آدام _ ممنونم میشا ... جونمو نجات دادی
من _ آدام؟ این حرفا چیه میزنی دیوونه؟
آدام نیم نگاهی به هیرا انداخت و رو به من گفت :
آدام _ میشه باهم تنها حرف بزنیم؟
به هیرا خیره شدم ... چشاشو روهم گذاشت و باز کرد ... سرمو تکون دادم و گفتم :
من _ آره حتما
romangram.com | @romangram_com