#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_153


قاتل الذئب مثل شاه پسند برای اونا سم بود ...

دستمو کنترل کردم سمت امیر ... با تعجب به من خیره شد ... چشامو بستم و باز کردم ... حاله نور

دوباره به جریان در اومد ... همه محو کارای من شده بودن ...دور امیر یه حصار از نور کشیده شد

رونالد _ اوپـــس

دستامو آوردم پایین و تک خندی رفتم ... مثل دیوونه ها تو اتاق راه می‌رفتم و می‌خندیدم

دیوونه ... کلمه مناسبی بود برای این حال من!

خندیدم ... بلند ... دولا شدم ... دلم و از خنده گرفتم ... وسط خنده هام گفتم :

من _ خیلی جالبه ... خوناشام ... و محافظت کننده ... کنترل کننده ذهن ... کوفت و زهرمـــار

خشمگین شدم و داد زدم :

من _ اینا چیــــن؟

اشک از چشمم ریخت پایین

من _ عه عه ... داشتم زندگیمو می کردما ... همون زندگی سگی که سیما برام ساخته بود ولی الان لجن شده! هه ...

دوباره خندیدم ... نبودید جای من ... خوناشام بودن خیلی درده ...

ریکی چشاش لبریز از اشک شد و به سمت من قدم برداشت ... شونه هامو گرفت و گفت :

ریکی _ هی ... هی چیزی نیست ... چیزی نیست ...

سرمو تکون دادم ... اشکامو پاک کردم و گفتم:

من _ معذرت می‌خوام متاسفم ...

رونالد _ هی دختر ؟

بهش نگاه کردم ... چهرش آروم شده بود ... لبخندی زد و گفت :

رونالد _ بهت غبطه می‌خورم

لبخند تلخی زدم و با سرعت از اتاق زدم بیرون ... رفتم تو زیر زمین ... در یخچال رو باز کردم و کیسه

خونو کشیدم بیرون ... نشستم و شروع کردم به خوردن ... صدای باز شدن در زیر زمین اومد


romangram.com | @romangram_com