#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_152

آدام _ آره شنیدم ... اون کاری که کردید به ضررمون تموم می شه

هیرا _ به نظرم لازم بود ... باید یکی جسد استیون رک برای آهمانت می برد

خش خش ... صدایی که گوشمو آزار می داد ... مثل قدم زدن کسی

هیرا و آدام به سمت پنجره خیره شدن ... انگار اونا هم شنیدن ... داو طلب شدم و به سمت پنجره رفتم

هیچ چیزی نبود ...

مشکوک به دور و بر خیره شدم ... هیچ چیز ... دیگه صدایی نمی اومد

برگشتم سمتشون که یه چیزی از کنار گوشم به سرعت عبور کرد ... نگاهم بهش بود داشت به سمت

آدام می‌رفت ... دستمو دراز کردم سمت آدام و داد زدم :

من _ نــــه

گیاه ایستاد و بعد از چند ثانیه افتاد رو زمین ... حاله ای کمرنگ از نور می دیدم

هیرا و آدام نفسای بلندشون گوشمو نوازش می داد ... در با شدت باز شد و بچه ها ریختن تو

دستامو آوردم پایین و بهشون خیره شدم ...

آدام نفسشو سنگین فرستاد بیرون و گفت :

آدام _ باور نکردنیه

هیرا _ تو ... تو الان چی کار کردی؟

حیرون گفتم :

من _ نمی دونم ... به خدا نمی دونم

هیرا نشست و مات زده گفت :

هیرا _ این ناممکنه ... تو نیروت خیلی قویه ... تو محافظت کننده ای

بچه ها هینی کشیدن و به من خیره شدن ... جوردن به سمت گیاه ... آره گیاه بود

برش داشت که سریع انداختش زمین

جوردن _ قاتل الذئب ...

سارا _ اوه خدای من ...

romangram.com | @romangram_com