#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_151
هیرا _ باید یه موضوع مهم رو بدونی
با نگرانی گفتم :
من _ اتفاقی افتاده؟
هیرا _ هر چه سریع تر باید آموزشات رو تموم کنی ...
من _ برای چی؟ چه عجله ایه؟
یکم نگاهم کرد و گفت :
هیرا _ یه جنگ بزرگ در پیشه
بهت زده نگاهش کردم ... جنگ برای من که تو ایران زندگی می کردم یه واژه غریب بود ...
صدای زدن در به گوش میرسید ... ولی من هنوز خیره به هیرایی بودم که سعی داشت من و از نگرانی
در بیاره و نمی.دونستم این کار برای هیرا خیلی تعجب آوره
هیرا _ چیزی نیست دختر ... مطمئن باش ما پیروز میشیم ... گله گرگ ها هم با ما هستن
صدای در اتاقم بلند شد ... قلبم ضربان گرفت ... دوست نداشتم کسی خلوتمون و به هم بزنه
دوست داشتم هیرا به دلداری دادنش ادامه بده
درباز شد و آدام با قیافه مهربونش وارد شد
آدام _ هی سلام
هیرا _ سلام ...
زیر لب گفتم :
من _ سلام
آدام هم نشست اینورم رو تخت و گفت :
آدام _ حالت خوبه؟
لبخند کمرنگی زدم و سرمو تکون دادم ... هیرا و آدام مشغول حرف زدن شدن
هیرا _ می دونم که موضوع رو فهمیدی ... استیون
romangram.com | @romangram_com