#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_150
صدایی تو سرم اکو شد :
( آهمـــانت )
ریکی _ میــشا
برگشتم به زمان حال ... و خیره شدم به بچه ها ...
من _ من خوبم ... چیزی نیست ...
و خیره شدم به استیون که در حال به هوش اومدن بود ... حس نفرت درونم شعله زد ... حمله کردم سمتش و
بدون توجه به داد بچه ها چسبوندمش به دیوار دستمو بردم سمت سینش و قلبش رو از جا کندم
دهنش باز شد و صورتش سبز و رگ های سبز و متورمش زد بیرون ... به قلبش که تو دستم بود خیره شدم
رونالد _ اوه خدای من ... خیلی عجیبه ...
**********
نفرت هر روز و هر روز در من شعله می کشید ... از چی؟ از کی؟ خدا می دونست ... با آوردن اسم آهمانت
گوله آتیش می شدم و زبانه می کشیدم ...
این روزها احساس عجیب غریبی داشتم ... احساسی که در حاله ای از زمان قرار می گرفتم ... احساسی که میتونستم باهاش همه چی رو کنترل کنم
با شنیدن صدای دلنشین و مردونش که به زبان مادریم حرف می زد چشامو باز کردم :
هیرا _ میشا ؟
بهش خیره شدم ...
من _ چیزی شده ؟
سرشو تکون داد و نشست رو تختم ... به این بی اجازه وارد شدناش عادت داشتم و البته دروغ چرا
تنها کسایی که باهاشون مشکل نداشتم هیرا و امیر بود
romangram.com | @romangram_com