#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_149
دستمو بردم سمت صورتش و کشیدمش کنار
من _ برو اونور
خندید ... چه قدر قشنگ ... خدایا قربونت برم چرا انقدر این توله بز خوشگله ؟
من _ نخند
هیرا _ چرا؟
من _ بکش به دندان فرچه را
خندید و روشو کرد سمت امیر ... نفسمو سنگین فرستادم بیرون
چوب از گلوی استیون با لرزش جدا شد و ناگهانی خورد تو پای من!
من _ آخ
امیر هول به من نگاه کرد ... هیرا و رونالد هراسون نشستن و به پای من خیره شدن ...
دستمو گرفتم به چوب و کشیدمش بیرون ...
شمعا خاموش شد ... و صدای امیر بلند شد :
امیر _ تو کی هستی؟
و شمعا دوباره روشن شد ... توجه ها سمتش جلب شد ...
چشای استیون بسته بود ولی لبهاش شروع کرد تکون خوردن :
استیون _ استیون گِرِمز ...
دیوید _ از طرف کی اومدی؟
استیون _ آهمانِت
همه قیافه هاشون نگران شد ... آهمانت ... آهمانت
در حاله زمان قرار گرفتم ...باد به شدت وزید و موهامو چنگ انداخت ... برگ ها کوبیده می شدن
تو صورتم ... آسمون خاکستری شده بود ... با تعجب به دور و برم خیره شدم ... دخترک سفید موی
از دور دیده می شد ...
romangram.com | @romangram_com