#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_148

امیر _ من اینو می شناسم ... تو ایران دیدمش

همه متعجب بهش خیره شدیم ... زل زده بود بهش ... سرشو بلند کرد و گفت :

امیر _ رومان بیا کمک کن بذاریمش پایین ... آریزونا ممنون می‌شم چند تا شمع بیاری وسیدنی لطفا خونه رو تاریک کن

همشون سرشونو تکون دادن و من متعجب به امیر نگاه می کردم ...

با کمک رومان استیونو گذاشتن رو زمین ... امیر نشست بالا سرش و چند دقیقه بعد خونه تاریک شد

و شمع هایی که دور امیر و استیون چیده شده بود روشن شد

من _ چه طوری این کار رو کردی؟

امیر _ چه کاری؟

من _ شمعا رو چه طوری روشن کردی؟

لبخندی زد و هیچی نگفت ...

نشستم رومبل ... هیرا و رونالدم بغلم نشستن ... بوی عطر هیرا باعث شد که از فضای رو به رو چشم بگیرم

و خیره بشم به هیرا ... نگاه سنگینمو حس کرد و برگشت و با چشای خوشگل و وحشیش خیره شد به من

محو نگاهش شدم ... عجیب بود این کار از من ... اونم بدتر از من ... هر لحظه بهم نزدیک تر می‌شد ...

با کشیده شدن دستم به زور چشم از هیرا گرفتم و دوختم به رونالد و باعصبانیت گفتم :

من _ هوی چته ؟

رونالد _ مثل اینکه خیلی دوســـ ...

من _ خفه شو

با صدای ناله برگشتیم و به امیر خیره شدیم ... امیر دستاشو گذاشته بود رو سر استیون و یه کلماتی رو

می‌گفت ... خون از دماغش جاری شد ... هراسون گفتم :

من _ امیر؟

دستای گرم هیرا دستامو احاطه کرد ... نکن لعنتی!

و نفسای گرمش بود که حالمو بدتر می کرد :

هیرا _ چیزی نیست دختر

romangram.com | @romangram_com