#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_147


دندون های میششو به نمایش گذاشت و گفت :

_ مطمئن نیستم زیاد خوش حال بشی از شنیدنش

لبخندمو مثل خودش کردم و گفتم :

من _ مطمئنی؟

با تعجب نگام کرد که چوب رو کردم تو گلوش ...

افتاد رو زمین ... صورتش رفت سمت سبزی رنگ ... برش داشتم و گذاشتمش رو دوشم ... با سرعت نور

به سمت خونه حرکت کردم ...

پرتش کردم رو مبل

جیم با بهت گفت :

جیم _ استیون

من _ می‌شناسیش؟

جیم _ آره ... تو گروه بلاویه هاست

من _ بلاویه؟

الیزا دستشو گذاشت رو شونم و گفت :

الیزا _ گروهی که ضد ماست ... در حال رقابت با ما

هیرا و رونالد اومدن پایین ...

من _ رونالد تو هی بالا چه غلطی می کنی؟ نکنه همش می ری تو اتاق من

لبخند حرص درآری زد و گفت :

رونالد _ شاید

خواستم برم سمتش که با اخطار هیرا ایستدم

امیر _ چه خبره؟

من _ عروسیه عمته ... مگه کوری نمی بینی؟


romangram.com | @romangram_com