#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_146
اول برگشت ...
هیچ کسی هیچی نمیگفت ... همه سکوت کرده بودن و به من خیره بودن ... تا اینکه آدام به حرف در اومد
آدام _ امیدوارم مشکلی برات پیش نیومده باشه
بهش نگاه کردم ...
من _ اتفاقا یه مشکل خیلی بزرگ برام پیش اومده ...
همشون کنجکاو بهم خیره شدن
من _ پدرم داره میاد آمریکا!
************
با صدای زنگ هشدار بیدار شدم و سریع لباس پوشیدم ... از خونه زدم بیرون و شروع کردم به دوییدن و ورزش
کردن ... رسیدم به خیابون ... اوه اوه چه خبره؟ شهر چقدر شلوغ شده به تاریخ و ساعت وسط
میدون شهر خیره شدم ... بله امروز یک شنبه ست و روز تعطیل ... و مهم تر اینکه الان کلیسا شلوغه
بیخیال شونه ای انداختم بالا و رفتم سمت جنگل ... سرعتمو زیاد کردم و با عشق به این طرف و اون طرف
پرواز کردم ...
لبخند مرموزی رو لبم نشست و با سرعت شروع کردم به دوییدن تو جنگل ... صدا قدمهای تندش و پشت
سرمو می شنیدم ... ایستادم و سمتش حمله کردم و با تمام قدرتم گرفتمش ... دستمو گذاشتم رو گلوش و چسبوندمش
رو درخت ... دندونای میشم و با چشای خونیم و حمله کردم تو صورتش ... با دیدن قیافش ... صورتم به حالت اول برگشت و بیشتر گلوشو فشار دادم
من _ تو کی هستی؟
درحالی که داشت خفه می شد یه دستی بهم زد و دستش قویشو گذاشت رو گلوم و فشرد ... از درد زورم
زیاد تر شد و با دست محکم خوابوندم تو صورتش و پرت شد رو زمین ...
به سمتش حمله کردم و پیرهنشو کشیدم ... و دوباره چسبوندمش به درخت ...
من _ گفتم کی هستی؟
romangram.com | @romangram_com