#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_145


لبخند زدم ... خدا می‌دونه چقدر خوشحال شدم از لبخندش ... صدای زنگ گوشیم بلند شد

به صفحش نگاه کردم ... باورم نمی شــد ... تینا! با تردید صفحه رو لمس کردم

من _ بله؟

بعد دو ثانیه صدای تینا به گوشم رسید :

تینا _ میشا ؟

اخمام کشیده شد تو هم ...

من _ تویی؟ کاری داری؟

تینا _ معلوم هست کجایی؟ می دونی چقدر بابا بهت زنگ زده؟ چرا جوابشو نمی دادی؟

من _ باید به تو هم جواب پس بدم؟

تینا _ ابله عاشق چشم و ابروی زشتت نیستم ... من فقط واسه بابام نگرانم ... بعدشم برای حفظ آبروش هم

که شده جواب تلفناشو بده

من _ اولن که غلط کاریش به تو نیومده ... دومن یه نگاه تو آیینه به خودت انداختی؟ داغون هه

سومن آبروی چیش؟

تینا _ هه ... مامان بزرگ زنگ زده به بابا ... بابا رو دعوت کرده به آمریکا ... ماهم قراره بریم ... البته بابا

به خاطر تو تحفه نمی‌خواست بره ولی مامان جونم راضیش کرد ... خواستم زنگ بزنم بگم بهتره گورتو برای

همیشه گم کرده باشی ... دوست ندارم دیگه چشمم بهت بیفته

من _ اوهـــه ... مامان جونت؟ تا پریروز با آفتابه آب می خوردید آب معدنی دادم

دستتون حالا واسه من آدم شدید؟ یه بار دیگه گالتو باز کنی و حرفای گنده تر از دهنت در بیاد برمی گردم

یه بلایی سرت میارم که روزی هزار بار آرزوی مرگ کنی

خنده حرص درآری کرد و گفت :

تینا _ اکی ... بای هانی

گوشیو که قطع کردم با حرص لیوانو فشار دادم که تو دستم ترکید ... ... دستم زخم شد ولی به حالت


romangram.com | @romangram_com