#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_144
من داشتم روز به روز کم رنگ تر می شدم ... تا اینکه ... با جیم آشنا شدم
سریع نگاهم رفت رو جیم ... نگاه خاصش رو دوخته بود به الیزا ... ... چه صحنه قشنگی شده بود
الیزا _ جیم یه ومپایر بود ... ... پسر فوق العاده ای بود ... تنها کسی که اخلاقش به من می خورد جیم بود
ما باهم آشنا شدیم ... خب خیلی به هم وابسته شده بودیم ... و هنوزم هستیم (لبخند قشنگی زد و ادامه داد)
پدرم فهمید و کلی سرزنشم کرد حتی جیم رو ... یه شب با پدرم دعوام شد انقدر پدرم سر اینکه با جیم آشنا شدم کتکم زد که از هوش رفتم ... و صبح که بیدارشدم من انسان نبودم ... و مهم اینکه کنار جیم بودم.
لبخندی به عشقشون زدم ... خدای من چرا تا حالا نفهمیده بودم
من _ پس خانوادت چی شدن؟
الیزا _ همیشه از دور هواشونو داشتم ... پدرم پشیمون بود و خیلی شکسته شده بود
ولی پشیمون نیستم!
یه چیزی باعث میشد که با این موضوع مشکل داشته باشم
من _ ولی الیزا توبدترین کار ممکنو کردی
با تعجب نگاهم کرد ... سنگینی نگاه هیرا رو حس کردم
من _ تو نباید به خاطر یه پسر تو روی پدرت وایمیستادی ... البته نه اینکه جیم بد باشه اصلا منظورم
این نیست ... ولی بدون هر موضوعی که باشه هر چیزی که باشه تو نباید به خانوادت پشت کنی یا تو
روشون بایستی... من اگه مشکلی هم داشتم با سیما داشتم ... هیچ وقت به خاطر اون یا دوستام تو روش
نمیایستادم ... تو اگه بدونی احترام به پدر و مادر چقدر خوبه که دلت نمیخواد به چیز دیگه ای فکر کنی
یا حتی برای کسی دیگه بجنگی ... تو باید از جیم ممنون باشی که زندگی بهت بخشیده ... ولی می دونم
الان هم ته دلت حسابی دلت برای پدرت تنگه ... دروغ میگی پشیمون نیستی و احساس پشیمونی میکنی ... اینطور نیست ؟
چشاش لبریز از اشک شد ... سرشو به عنوان مثبت تکون داد
من _ خود لعنتی من هر بار که شماره بابامو رو این گوشی میبینم قلبم انقدر درد میگیره که طاقت نداره
تحملش کنه ...
بغضمو قورت دادم ... امیر بلند شد و اومد نشست کنارم و دستمو گرفت ... همه سکوت کرده بودن
نگاهم کشیده شد سمت هیرا ... لبخند رو لباش بود ... چشاشو روهم گذاشت و باز کرد
romangram.com | @romangram_com