#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_143
سرشو تکون داد و راه افتاد ...
وارد خونه که شدم سر و صدای عجیبی تو خونه راه افتاده بود ... با دیدن گله گرگینه ها خوشحال شدم
آدام _ هی دختر تو کجا یهو غیبت زد؟
نمی خواستم حال خوشی که الان بهم دست داده بود و خراب کنم برای همین گفتم :
من _ بیخیال چیز مهمی نبود
خودش گرفت و چیزی دیگه ای نگفت ... رفت سمت میز و یه نوشیدنی برداشت
همگی دور هم نشستیم و از هر دری حرف می زدیم ... به جز جنگ و خون ریزی ... دور از این بحثای
دنیای آشغالیمون ...
آریزونا _ امیر؟ چی شد که اومدی اینجا؟
امیر لبخند مهربونی به روی آریزونا زد و گفت :
امیر _ به دلایل زیادی ... اول میشا و اینکه با یه آدم عوضی نمی ساختم
آریزونا _ اوه ترسناکه
امیر لبخندش بیشتر شد ... لبخندی زدم و گفتم :
من _ هی بچه ها بیاید از خانواده هامون بگیم
همشون ساکت شدن ... فکر کنم گند زدم ... فقط بهشون نگاه کردم ... الیزا به حرف اومد
الیزا _ خب فکر کنم قبل از تو ... من کم سن ترین خوناشام تو این جمع باشم
ابرومو انداختم بالا
الیزا _ من هفتده ساله موندم ولی هفتاد و هشت سالمه ... ما یه خانواده پنج نفره بودیم ... سه تا دختر ... من دختر سومیه
بودم ... خب پدر و مادرم آدمای خوبی بودن ... من یه دختر خیلی کم حرف و آروم بودم
بر عکس خواهرام ... برای همین همیشه خواهرام بیشتر از من مورد توجه قرار میگرفتن ... کسی من رو نمی دید
romangram.com | @romangram_com