#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_142

دستم کشیده شد ... برگشتم ... باهاش چشم تو چشم شدم ... انگار نمی شناختمش ...

هیرا _ خوبــی؟

سرمو انداختم پایین ... دستامو از دستای مردونش کشیدم بیرون ... این از کجا پیداش شده بود؟

این دفعه آروم قدم برداشتم ...

من _ تو از کجا پیدات شد؟

هیرا _ فکر کنم فراموش می کنی که خوناشامی و رفتی تو جلد انسانیتت

داد زدم :

من _ خیلـی خوب ... لازم نیست هر دفعه بهم یاد آوری کنی ...

فقط نگاهم کرد ... سکوت کرده بود و عمیق بهم زل زده بود ... نفسمو کلافه فرستادم بیرون

هیرا _ حتما اتفاق بدی افتاده که اینجوری پریشونی

من _ هیرا خواهش می کنم ... صد در صد خبر داری

بازم چیزی نگفت ... به مقصدی نامعلوم قدم برمی داشتم و عجیب این بود که هیرا همراهیم می کرد

من _ دیوونه شدی؟ چرا هرجایی که من میرم تو هم میای؟

هیچی نگفت و فقط با اخم به رو به رو زل زده بود و راه می رفت ...

پـوفی کشیدم و به اطراف نگاه کردم ... کسی در گوشم گفت :

_ تو مـال منی

برگشتم ... هیچکسی پشت سرم نبود ... هیرا وایساد و گفت :

هیرا _ چرا وایسادی؟

من _ توهم شنیدی؟

اخمش غلیظ شد و گفت :

هیرا _ چیو؟

برگشتم و گیج بهش نگاه کردم ... انگار توهمی شدم

من _ هیچی ... چیزی نبود

romangram.com | @romangram_com