#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_141
بعد با دستش کوبید به میز که شکست ...
ریکی _ چیشده آدام؟
آدام _ لباس میشا رو بردن ... کار افرادشه مطمئنم
ریکی ناباور به آدام زل زده بود ...
من _ چرا باید لباس منو برده باشه؟
صدای امیر از پشت سرم بلند شد :
امیر _ لابد اون کسی که برده می خواسته نشونی ازت داشته باشه تا هرجا باشی بتونه حست کنه
با بوی بدنت که رو اون لباس مونده ...
به آدام نگاه کردم ... با نگاهش حرفای امیر و تایید کرد ... امیر داخل اتاق شد و مشغول دید زدن شد
رفت سمت پنجره و بهش خیره شد
امیر _ خوناشام بوده ... یه خوناشام تازه متولد
باصدای میسن برگشتیم طرفش
میسن _ چه خبره؟
سر خوردم و نشستم تو اتاق ... چرا هیچکسی درمورد اون فرد به من چیزی نمیگه؟
امیر _ به نظرم هر کی هست یه دشمنی خیلی بدی باهاش داره
ریکی _ بهتره تمومش کنی ... میشا؟ حالت خوبه؟
نگاه بی حالی بهش انداختم و سرمو تکون دادم ... فقط تصویر بدی که تو ذهنم میومد از اون دخترک
کابوسام بود ...
نه نه ... امکان نداره ... اون فقط یه خوابه ... آره درسته
بلند شدم و از اتاق زدم بیرون و به سمت پایین رفتم ... نیاز به تنهایی داشتم ... در خونه رو باز کردم
و باقدمهای تند راهی شدم ... مقصدم معلوم نبود ... بی سر و ته بود ...
حتی کر شده بودم و صداهای اطرافو نمی شنیدم ... فقط پاهام حس داشت ...
romangram.com | @romangram_com