#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_140
من _ میسن چرا نرفته ؟
آدام _ خستست ... الانم داشت می رفت استراحت کنه
سرمو تکون دادم و یکمی ساکت شدیم ... همه به هم نگاه می کردیم ... بلاخره زبون باز کردم و گفتم :
من _ یه پذیرایی نکنی یدف ...
آدام _ من عادت ندارم به پذیرایی ...
من _ نچ نچ ...
ریکی _ آدام خبری نشده ؟
آدام سرشو تکون داد و گفت :
آدام _ تموم بچه ها درحال سرک کشیدن هستن ... هنوز خودشونو نشون ندادن
در همین حین که ریکی و آدام باهم صحبت می کردن گوشای من تیز شد ... صدای تق توق میومد ...
انگار یکی داشت دنبال چیزی می گشت ... با صدای آدام رشته گوش کردنم پاره شد
آدام _ راستی میشا ... اون شب لباستو این جا جا گذاشته بودی ... یادتــــ ...
نذاشتم ادامه بده و با سرعت نور حرکت کردم سمت اتاقی که اون شب توش خوابیدم ...
درشو باز کردم و حــدسم درست بود ... یکی تو این اتاق بود و درحال گشتن ... تمام اتاق به هم
ریخته شده بود ...
ریکی _ چه اتفاقی افتاده؟
آدام پشت سرش وارد شد و ناباور به اتاق خیره شد ... امیر نفس زنان اومد بالا و گفت :
امیر _ چه خبره؟
پنجره اتاق باز بود و پرده توسط باد تکون می خورد ... آدام با سرعت رفت سمت تخت و مشغول
گشتن شد ... بعد بلند شد و دوباره وسایلو گشت
آدام _ لعنــــتی ... لعنتـــی
romangram.com | @romangram_com