#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_138

وایسادم جلو در خونه گرگینه ها ... دستمو بلند کردم که در بزنم یهو در باز شد

من _ میــسن ؟

خیلی ریلکس گفت :

میسن _ سلام میشا ... کاری داشتی؟

من _ آدام هست؟

سرشو تکون داد و رفت کنار ... منم وارد شدم ... امیر و ریکی پشت سرم ... میسن مشکوک به امیر

زل زده بود

داد زدم :

من -آدام

امیر _ مـــرض ... گوشم کر شد

صدای پای آدام از راه پله ها شنیده می شد ... اومد پایین و با لبخند گفت :

آدام _ چه خبرته دوباره خونه رو گذاشتی رو سرت؟

من _ وای آدام نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود

با سرعت نور رفتم بغلش ... خندید و محکم فشارم داد ... حس می کنم امروز حالش خوبه

ازش جدا شدم و رفتم سمت امیر و دستشو گرفتم و گفتم :

من _ بهترین و شفیق ترین رفیقم امــیر ...

آدام ابروشو انداخت بالا و با امیر دست داد ... امیر هول شد ...

امیر _ نیروی قوی داری

آدام به من نگاه کرد ... چشامو تو حدقش چرخوندم و گفتم :

من _ امیر ساحرست

آدام _ همچین دوستایی اطرافت داشتی؟

درحالی که به دور و بر سرک می کشیدم و گفتم :

من _ باور نداشتیم ... فکر می کردیم اسکله

romangram.com | @romangram_com