#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_137


من _ بریم؟

سری تکون داد و بلند شد ... رفتم سمت هیرا که به من خیره شده بود ...

من _ هرهرهرهرهر ... با نمک

چشاش گشاد شد ... برگشتم سمت امیر و نگاش کردم دوباره همون لبخند رو زد

دستمو کشیدم رو گلوم و گفتم :

من _ پـــخ پــــخ

ریکی زد زیرخنده و رفتم بالا تا حاضر شم

زود اومدم پایین که دیدم امیر و ریکی حاضر وایسادن ... رو به امیر گفتم :

من _ کجا؟ بدو برو تواتاقت

امیر _ میشا لوس نشو اه

شونه ای بالا انداختم و رو به هیرا گفتم :

من _ هــی یو ... آره تویی که الان داری با چشای برزخیت منو می خوری ... من رفتم

آریزونا رفت تو آشپزخونه ... بنده خدا می ترسید جلو هیرا بخنده

هیرا _ فقط از جلو چشمم دور شو

خیلی باحال شده بود قیافش ... با سرعت نور رفتم کنارش و لپشــو کشیدم و گفتم :

من _ اخمالو کی بودی تو؟

از ترس اینکه نزنه لهم کنه زود با بچه ها زدیم بیرون ... لبخند نشست رو لبم ... کرم داشتم که باهاش

راحت باشم

از در که زدیم بیرون امیر و ریکی پاچیدن ... منم با لبخند محوی که رو لبم بود جلوتر راه افتادم

امیر با لبخند همه جا رو نگاه می کرد

امیر _ شهر ترسناکیه

من _ اهوم ...


romangram.com | @romangram_com