#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_136
من _ امیر خوردی حاضر شو بریم بیرون
ریکی _ منم میام
من _ باشه
امیر سرشو تکون داد و دوباره مشغول شد ...
هیرا _ مثل اینکه متوجه نیستی میگم دشمنا تو این شهر پر شدن؟
من _ می خوام بریم خونه آدام
با دستش محکم زد رو میز که تمام محتویات ریختن رو زمین ... بچه ها نگران به هیرا خیره شده بودن
هیرا اومد سمت من که امیر و ریکی بلند شدن
امیر _ هوی چخبرته؟
من _ امیر بشین هیچی نیست
هیرا بد نگاهش کرد ... برگشت سمت من و گفت :
هیرا _ نگران جون خودت نیستی ... نگران جون بقیه باش
من _ برو بابا
نمی دونم با چه جراتی همچین حرفی رو زدم ... هیرا چند لحظه نگام کرد و بعد با دست کوبید به پیشونیش و رو به امیر گفت :
هیرا _ اینو چجوری تحمل می کردی؟
امیر لبخند پت و پهنی زد که سی و دو تا دندوناش ریخت بیرون
امیر _ به سخـــتی
جیغ زدم :
من _ امیــــر ؟
هیچی نگفت و با همون لبخند به هیرا خیره شد ... بچه ها زدن زیر خنده ... به ریکی نگاه کردم که داشت می خندید
ولی با نگاه غضبناک من بست در جهنمش را
من _ ریکی
ریکی _ هوم؟
romangram.com | @romangram_com