#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_135
بلند شدم و امیر رفت سمت اتاق خودش ... منم رفتم بالا ... نگاهم کشیده شد سمت اتاق هیرا
من _ خوش به حالت خوابی
هیرا _ خب توام بخواب
هیــن بلندی کشیدم و برگشتم ... پشت سرم وایساده بود ...
من _ این ... اینجا ... چی ... کار می کنی؟
هیرا _ باید به توهم جواب پس بدم؟
بعد اخمالو رفت تو اتاقش ...
من _ هـــاپو
یهو در اتاقش باز شد و زل زد به من ... لبخند پت و پهنی زدم و گفتم :
من _ گفتم شامپـــو
چشاشو ریز کرد و با دستش اشاره کرد حواسش بهم هست
دوباره در رو بست و نفس عمیق کشیدم که دوباره باز کرد ...
من _ ای بابا
خنده ای کرد و در رو بست ... هـــن؟ خنده؟ مـرگ من؟
لبخندی زدم و رفتم تو اتاقم ... رو تختم ولو شدم و به این پرداختم که این توله بز خیــــلی
خوشگله
چشامو بستم و به خواب رفتم ولی بازم کابوس بود که به آغوشم میومد!
***
من _ سلام صبح بخیر
امیر _ سلام عشقوم
بعد از امیر همه جواب سلاممو دادن ... دلم برای آدام تنگ شده ... یادم باشه با امیر بریم بهش سربزنیم
romangram.com | @romangram_com