#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_134

امیر _ قایمش نکن ... راحت باش ... بهش نیاز داری

پوزخند تلخم نشست رو لبم

من _ امیر توداری بهم دروغ می گی؟ چه اتفاقی برات افتاد که اومدی اینجا ؟

نفس عمیقی کشید و گفت :

امیر _ تو بهتر از هر کسی می دونی که بدون خودت نمی تونم رها و شایان تحمل کنم ...

من _ از چی ناراحتی دیوونه؟ ببینم نکنه ... وای نکنه به رها علاقه داشتی؟

یه جوری نگام کرد که معنی *خفه شو * تو چشاش می زد بیرون

امیر _ دیوونه دیوونه دیوونه دیوونم کردی ... آخه من که از اول می دونستم این رها و شایان

خر عاشق همن چرا باید به رها علاقه داشته باشم؟ هوم؟

شونمو انداختم بالا و چیزی نگفتم ...

امیر _ با شوهر خالم نمی ساختم ... این چند وقت یعنی بهتر بگم این چند سال دیگه نمی تونم

تحملش کنم ... یه سره خالمو داره اذیت می کنه به خاطر من ...

دستشو گرفتمو فشردم ...

من _ این روزها هم می گذره

پوفی کشید و گفت :

امیر _ باورت می شه تو ذهنم نمی گنجه؟ بعد از اینکه تو رفتی همه انگار تنها شدیم ... رها و شایان

یاباهم بودن یا بدون هم ... منم زیاد پیششون نبودم ... یعنی حوصله دانشگاه رو نداشتم ... ولی رها و

شایان خیلی مشکوکن بهت

من _ بالاخره یه روزی می رسه که همه چیو می فهمن

اهومی زیر لب گفت و دوتایی ساکت شدیم ... امیر شدید تو فکر فرو رفته بود ... کاش می تونستم

ذهنشو بخونم ... ولی وجدانم نمی ذاشت

بلند شد و گفت :

امیر _ بلند شو سعی کن بخوابی ... فردا روز سختی در پیش داری

romangram.com | @romangram_com