#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_132

کیسه خونایی که مثل سُرُم به دست انسانها وصل شده بود و خون به بدنشون منتقل می کرد

دستمو گذاشتم رو صورتم و سعی کردم آروم باشم ... ولی مگه می شد؟

طاقت نیاوردم و بلند شدم ... گیج بودم ... بوش زیر بینیمو لمس می کرد ... فقط یکمی ... خیلی کم

خواستم برم تو اتاق که صدای پرستار بلند شد

پرستار _ خانوم ؟

چشامو روهم گذاشتم و خدا رو شکر کردم

من _ بله؟

پرستار _ مریضتون حالش خوبه ...

لبخندی زدم و گفتم :

من _ ممنون

ساعت پنج صبح بود که بالاخره به هوش اومد ... آروم رفتم تو اتاقش ... به سقف زل زده بود ...

من _ حالت خوبه؟

با وحشت بهم خیره شد ... لبخندی زدم و دوباره گفتم :

من _ Are you ok?(حالت خوبه ؟ )

زیر لب حرف میزد ... خیلی آروم ... ولی من میشنیدم :

_ (اون ترسناک بود ... ترسناک)

رفتم سمتش و گفتم :

من _ چی دیدی؟ بهم بگو

دختر _ اون ...

لال شد ... می ترسید ازم ... مجبور بودم ذهنشو کنترل کنم

من _ بهم بگو ... چی دیدی؟

مثل کسایی که تسخیر شدن شروع کرد :

دختر _ موهای سفیدش ... چشای طوسیش و خون لبالب درونش.

romangram.com | @romangram_com