#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_131
نگاه انداختم ..چهارصبح بود ... پوزخند زدم و به خیابون خلوت و خفقان آور زل زدم ... چشام تیز شده
بود ... و خیلی خوب بود ... حتی پر زدن مگس ها و پشه ها رو هم از فاصله دور می دیدم ...
نشستم رو نیمکتی که تو پیاده رو سنگی قرار داشت ... نفس عمیقی کشیدم و زل زدم به کلیسا
تا حالا کلیسا رو از نزدیک ندیده بودم ... گوشام تیز شد ... صدا میومد ... صدای تق و توق ... نگاهم کشیده
شد رو در کلیسا ... نیمه باز بود ... این موقع کی میتونه رفته باشه توش؟ امروز چند شنبه هستش؟ دیگه حساب
روزها هم از دستم در رفته!
بلند شدم و دریه آن جلوی کلیسا قرار گرفتم ... آروم بازش کردم و توشو نگاه کردم ... قدمهامو محکم میذاشتم
رو زمین و به دور و بر دقت می کردم ... شمع های روشن تو کلیسا نور خیره کننده ای ایجاد کرده بود
تــــق!
سرمو سریع چرخوندم سمتی که صدا اومد ... چشامو ریز کردم و دقیق شدم ... یا خدا
یکی از خدمه گزار های کلیسا رو زمین افتاده بود ... سریع سمتش رفتم ... جای گاز رو گردنش بود ... بوی خون
گرم به دماغم خورد ... دندونای میشمو رو لبم احساس کردم ... چشامو بستم و رومو برگردوندم ... دستمو
کشیدم رو صورتم و نفسای عمیق کشیدم ...
سریع برگشتم و بی توجه به گردنش نبضشو گرفتم ... زنده بود ... سریع بلندش کردم و دوییدم و از کلیسا
زدم بیرون ... بردمش بیمارستان ... پرستار دویید سمتم و با دیدن گردنش تعجب زده گفت :
پرستار _ این دیگه چیه ؟
تودچشاش زل زدم و گفتم :
من _ حیوون وحشی گازش گرفته ... سریع تر درمانش کن
سرشو تکون داد و برانکارد چرخ دار و آورد ... من باید منتظر بمونم و ازش بپرسم قیافه طرف چه شکلی
بوده ... و باید مواظب باشم چون ممکنه طرف پیداش بشه!
نشستم رو صندلی های بیمارستان ... چشمم افتاد به اتاق رو به رو که درش باز بود ... با دیدن چیزی
که رو به روم بود برق از سرم پرید ... خدایا می خوای دقم بدی ؟
romangram.com | @romangram_com