#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_130
امیر لبخند کمرنگی زد و سرشو تکون داد
آریزونا _ خب بهتره من برم وسایل پذیرایی رو بیارم
به آریزونای مهربون نگاه کردم ... نگاهش برق خاصی داشت ... فک کنم خبراییه!
من _ خب امیر چه خبر؟ چیشد خالتو راضی کردی بیای اینجا؟
امیر نفس عمیقی کشید و گفت : حس سر باری بهم دست داده بود ... منم بهش دست دادم
خندیدیم و گفتم :
من _ دلقک
سریع بلند شدمو خودمو کنارش جا دادم ... با تعجب نگام کرد ... ابرومو بالا پایین انداختم
خواستم حرفی بزنم که مخم سـوت کشید ... دستم و گذاشتم رو سرم و داد زدم
امیر با تعجـب به من خیره شده بود ... یعنی همشون باتعجب و نگرانی به من خیره شده بودن
همینطور داد میزدم ... صدای پچ پچ تو سرم میپیچید
داد زدم :
من _ پچ پچ نکنیـــد
ولی هیچکدوم حرفی نمیزدن ... این صداها از کجا میاد؟
افتادم رو زمین ... صدای سوت و پچ پچ کم و کم تر میشد ... چشامو بستم و دیگه هیچی نفهمیدم.
اخرین انسان رو روی زمین ول کردم و دستمو کشیدم رو لبم و خون دور لبم رو پاک کردم ... صداش تو گوشم
پیچید :
_ آفرین دختر ... داری میشی همونی که من می خوام.
خواستم برگردم سمتش که کشیده شدم عقب و خودمو رو تخت پیدا کردم ... دستمو گذاشتم رو سرم و
بلند شدم ... تو اتاق خودم بودم ... پس اون کی بود؟ من داشتم از خون انسان تغذیه میکردم؟؟
چه خواب بدی بود واقعا ... بلند شدم و از اتاق زدم بیرون ... هوا گرگ و میش بود ... پوزخندی زدم
خونه در سکوت کامل بود ... انگار همه خواب بودن ... یه فکری به سرم زد ... زود پالتومو چنگ زدم و از
خونه زدم بیرون ... داشتم رسیک بزرگی می کردم ... هوا بیشتر رو به تاریکی بود ... به ساعت تو دستم
romangram.com | @romangram_com