#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_129
یه آن خودش فهمید چه حرفی زد و به قیافه بی جنبه من که حتی با اسم خونم عوض می شد زل زد ... تا حالا
قیافه امو اینجوری ندیده بود ... دو قدم به عقب برداشت ... ترسید؟ از من؟ معلومه ... ترس هم داره ... مطمئنم الان از
گفته خودش پشیمون شده ... زشت تر از قبل هم شدم
من _ ترسیدی ؟
سرشو تکون داد و گفت :
_ نه ... فقط تا حالا ندیدم این شکلی شی
لبخند تلخی زدم و نشستم رو مبل و دستمو کشیدم به چشمام ... هیرا هم خیلی خشک به امیر دست داد
امیر انگار برق گرفتش ... همه از رفتاری که امیر نشون داد تعجب کردن ... بهش زل زدم راحت می تونستم ذهن امیر رو بخونم ولی وجدانم اجازه نمی داد
هیرا با شک نگاهش کرد و گفت :
هیرا _ مشکلی پیش اومده ؟
امیر خنده مصنوعی کرد و گفت :
امیر _ عه ... ایرانی هستی؟ چه جالب ... نه مشکلی نیست
من می دونستم این امیر یه چیزیش هست ... با شک بهش نگاه کردم ... نگاهش سمت من کشیده شد ...
صدای قدمهای رو پله باعث شد امیر نگاهش به سمت راه پله کشیده شه ... رونالد بود ... بالا چیکار می کرد؟
به جز اتاق من و هیرا اتاقی دیگه بالا نیست ... به هیرا نگاه کردم ... اونم با شک داشت به من نگاه می کرد
رونالد خندید و گفت :
رونالد _ می بینم دوستات رو داری دور خودت جمع می کنی
نیشخندی زدم و گفتم :
من _ جاتو تنگ کرده؟
ابروهاشو انداخت بالا و بی توجه به امیر نشست رو مبل و زل زد به امیر ... امیرم به اون ...
به فارسی گفتم :
من _ امیر این شعور نداره ناراحت نشو
romangram.com | @romangram_com