#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_128
لبخند رو لبم جا خوش کرد ... مثل من بود
من _ منم همینطور
نگاهشو دوخت تو چشمام ... منم غرق نگاه دریاییش شدم
سریع نگاهمو ازش گرفتم و زیر لب بی توجه بهش زمزمه کردم و قدم می زدم ... اونم شونه به شونم راه میومد
من _ آروم آروم ... اومد بارون ... شدیم عاشق ... زدیم بیرون
لبمو گزیدم الان پیش خودش چه فکری می کنه
دیگه تا خونه هیچ کدوم حرف نزدیم و دقیقا دوتامون موش آب کشیده شده بودیم ... ولی دیگه سرما برامون
مهم نبود!
درخونه رو باز کرد ... منتظر شدم بره تو ولی وایساد ... نگاهش کردم ... با سر بهم اشاره کرد برم تو ... ابروهامو
انداختم بالا و پامو گذاشتم داخل ... بچه ها رو مبل نشسته بودن و حرف می زدن ... چشم چرخوندم و از اون
چیزی که دیدم جیــغ بلندی کشیدم ... پریدم بغلش و تا می تونستم فشارش دادم
من _ وای امیر ... وای امیر ... دلم برات یه کوچولو شده بود ...
امیر _ منم آجی کوچیکه ... آخ آخ یواش ... ببینمت؟
با دستش سرمو بلند کرد ... چشاش برق زد و آروم گفت :
امیر _ خوشگل بودی ... خوشگل تر شدی
لبخندم عمیق شد و گفتم :
من _ کی اومدی ؟
امیر _ دقیقا یه ساعت پیش ... با بچه ها هم آشنا شدم
نفسمو فرستادم بیرون و گفتم :
من _ خیلی خوب کردی اومدی ... واقعا داشتم از تنهایی می پوسیدم
ریکی _ آره دیگه ...ولی امیر چجوری تحملش می کردین
امیر خنده ای کرد و گفت :
امیر _ دست رو دلم نزار که کیسه کیسه خونه
romangram.com | @romangram_com