#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_127
من _ معذرت می خوام جاستین ... اما باید برگردم
نگاهش کشیده شد سمت من و گفت :
جاستین _ چیزی نیست ... اشکال نداره
بلند شدم و اونم به تبعیت از من بلند شد ... دستشو فشردم و گفتم :
من _ از طرف من از دوستت معذرت خواهی کن ... نه ولش کن خودم اینکار رو می کنم
سرشو تکون داد و من بی توجه به هیرا به سمت دوست جاستین رفتم ... مشغول خندیدن بود تا منو دید ابروشو
انداخت بالا و لبخند زد
من _ معذرت می خوام کاری برام پیش اومده باید برم ... تولدتون مبارک
لبخندش پررنگ تر شد و گفت :
_ ممنون
بعد از اینکه ازش خدافظی کردم بازم بی اهمیت به هیرا که با اخم به رفتارای من نگاه می کرد رفتم بیرون
آروم آروم قدم بر می داشتم ... صدای قدمهاشو پشت سرم می شنیدم
هیرا _ این چند وقت که اومدی اینجا خوب راه افتادی
من _ حسودیت می شه؟
هیرا _ خیلی زشته پشتتو کردی به من و باهام حرف می زنی
من _ به فرهنگت نمی خوره ... همه عمرتو آمریکا بزرگ شدی
هیرا _ اصلا هم ربطی نداره ... من یه ایرانی بودم و هستم و خواهم بود ... می بینی که دارم باهاتم فارسی حرف می زنم
پوزخند زدم و گفتم :
من _ آره ...
قدمهامو آهسته تر کردم ... از قصد اینکار رو کردم تا هیرا بهم برسه گرچه کرم از خودمه
همقدمم شد ... آسمون رعد و برق زد ... به آسمون خیره شدم ... می خواد بباره
هیرا _ عاشق هوای بارونیم ... همیشه
romangram.com | @romangram_com