#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_125
جاستین _ هنوز واسه اینکار بچه ام همش هفده سالمه
ابرویی بالا انداختم و گفتم :
من _ حق هم داره
با لحن بامزه ای گفت :
جاستین _ چرا ؟
با لحن جدی گفتم :
من _ مشروب یه چیز حال بهم زنه ... هر پیزی که تو رو از این دنیا ببره بیرون و تو خودت نباشی حال
بهم زنه
و مشروبو گذاشتم رو میز و به قیافه متعجبش خیره شدم
در حالی که سعی داشت جمع و جور کنه خودشو گفت :
جاستین _ فکر نمی کردم ایرانیا مشکلی داشته باشن با مشروب
من _ هرکسی از هر جایی بالاخره با یه چیزی مشکل دارن ...
جاستین _ حق با توئه
و مشروبشو گذاشت رو میز ... خوبه حداقل به خاطر من رعایت کرد
جاستین _ تو دختر خیلی زیبایی هستی ... (تک خنده ای کرد و ادامه داد) : جدی می گم زیباتر از تو ندیدم تو این شهر
ابرومو انداختم بالا و گفتم :
من _ ممنون
خندش بیشتر شد و گفت :
جاستین _ وهمینطور مغرور
من _ جدی؟
سرشو تکون داد
جاستین _ از خودت بگو
romangram.com | @romangram_com